تنهایی

                

 

 

          مهردادم تولدت مبارک گل من                                  

 حس عجیبیست در این لحظات خاص برای معشوقی خاص نوشتن.لرزش دستانم که باقاه قاه خندشان شور و احساسشان را بیان که نه پنهان می کنند نوشتن را برایم مشکل می کند آخر این مستی ماورای بیان است و گاهی ادراک

بالاخره این لحظه رسید،ستاره هایی که به نشانه ی نزدیک شدن به این روز می کشیدم آنقدر شد که بتواند برق چشمانت را که نه سایه ات را تداعی کند  و این یعنی خورشیدی بالا آمده که سایه ای هست.

زیبای من طلوعت،بهارت ،شکفتنت ،لمس بودنت ،تبلور حضورت ،... نه خیلی ساده تولدت مبارک.

در این یکه تابستانی، خوب یک شدی شاید هم یک کردی وقتی که با تولدت در این روز بقیه روزهای سال را حسرت به دل گذاشتی و منت را گذاستی بر سر این روز؛هرچند که تو آنقدر مهربانی  که می گذاری هر سال یک روز هفته مزه کیک تولدت را بچشد و امسال برشی از مهربانیت به دو شنبه رسید اگر بشود کوچکش کرد.

راستی نکند بجای کیک تولدت رشته ی عشقم و زنجیر عمر مرا ببری ولی اگر آنرا هم بریدی هوای دستانت و هوای هوایی نشدنت را داشته باش من سرخ شده ام که دستان تو نشوند.

داشتم می گفتم که چگونه با ساختن تولدت با آن، قدم بر چشم تابستان گذاشتی؛ بهار دق نکند خوب است .

تو وقتی آمدی که در شب هفتمین روز ماه اخر تابستان  تمام عاشقانت را شمردی و ثابت کردی که با یک گل بهار دوباره زنده میشود حتی در روزهای پایانی تابستان.

امسال واقعه ای نقره ای افتاد.خورشید تولد تو دست ماه تولد من را گرفت و به خودش نزدیک کرد ولی نه خیلی نزدیک اخر ماه از خورشید نور می گیرد ولی تاب سوختن در آن را ندارد.

من نفهمیدم امسال به کدام دلیل تولدت را بی من ساختی .همیشه فکر می کردم چه کسی بهتر از من می تواند جشن بگیردش ولی می بینم که برای درک عظمت لحظه ای که به نام توست باید خیلی بزرگتر بود بزرگداشتش که دیگر هیچ.

ولی بیکار نمی شینم، من به نیت پاک بیست و پنج شدن تو بیست و پنج پروانه را می خندانم، بیست و پنج بوسه را سوار بیست و پنج  قاصدک می کنم ، بیست و پنج آه را به سمت کسی که تو را در هفتمین روز اخرین ماه تابستان به من داد پرمی دهم.

بیست و پنج غنچه را می بویم، بیست و پنج شمع را و بیست و پنج بار دلم را آب می کنم و بیست و پنج ههزار بار با  بیست و پنج اسپند که چشمت نزنند می گویم

نازنینم،تولدت مبارک.

                                                                کسی که هر روزتو را به خودش تبریک می گوید   

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٧ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.
تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.
 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

خسته ام ،نه از داشتن عشقت و نداشتن خودت،نه از داشتن آرزویت و ره نیافتن به سوی کویت ،نه از داشتن غنچه و نتوانستن کاشتن آن در باغچه لبهایت و نه حتی از فراغت، خسته ام از سفر،آخر همه ی سفرها که مثل عشق نیست که هرچه جلو می روی مه بین تو معشوقت رقیق و رقیقتر شود و غلیظتر شود هاله ی زیبای نور او.بعضی سفرها فقط دور می کنند ودیگر هیچ
اما این سفر اینچنین نبود چرا که چرا که جایی رفتم که هر بار مرا به یاد تو می اندازد و به یاد آنبار که از آن برایت نوشتم و به یاد یاد کردن در آن از آن باری که برایت گفتمش و به یاد همان تنها نامه به غیر تو.کاش آن نامه را هم پاره می کردم و نمی دادم .چگونه در آن جاودانگی عشقمان را خواستم و اینگونه از خود نیز یادی کردم کاش جاودانگی معشوق را میخواستم بجای عشق.
گفته بودی چرا این روزها کمتر به توصیفت می نشینم .ماه تمام من،پاسخت را از سطرهای نخست بگیر.آری،مه رقیق شد و جوهر خودنویسم غلیظ آنقدر که وقت ازتو نوشتن روی کاغذ نه به اندازه ی تو سپید دفتر هم خانه نمی کند.سی و دو حرف دلگیر قحطی واژه را فریاد می زنند و دستان معمارم قحطی مصالح را.ریختن دریا را می ماند در کوزه ای کوچک و کوچک کردن تو کار من نیست مگر اینکه اینبار هم تو خود قلم را به حرکت بیندازی و مرا به سکونی برای محو شدن در زیبایی حتی تقسیم شده ات.
بارها از یک نگرانی برایم گفته ای، من هم نگران آنم.قبلا نوشته ام که تو برای من رود پیوسته روانی هستی ،تو باید به کویر برسی و آنجا را سیراب کنی ،اگر زودتر جویبارهایی از تو شاخه بگیرند که من هم تخته پاره ای سوار بر امواج یکی از آنها باشم به آن نمی رسی.حتی اگر من تشنه تر از خاک آن کویر بودم که هستم نایست،آبی که برآساید ... نه ،به نوشتنش هم راضی نیستم.دیگر نگران نباش من خوب می دانم که زیبایی را باید تحسین کرد نه تملک و تو خوب می دانی که هیچگاه قناری را به بهانه داشتن زیبایی در کنارم به میخ دیوار آویزان نکرده ام.
به لحظه ی دیدار تو کمتر از ده روز مانده است و من باز در فکرم.در غکر این که چگونه آن لحظات را جاودانه کنم.مانند آن روزها با گذاشتن دستی بر شانه ات یا لب زدن به لیوانی که از آن نوشیده ای یا با نوازش عطرها و بوییدن لباسهایت یا با پیش تو بودن در کنار باغچه ی بدون گلی مانند تو ویا ... اما نه،جاودانه ساز آن لحظه ها اینها نبودند تو بودی،پس حتی اگر بزرگترین حادثه ی آن روز برهم زدن پلکهایت و پرکردن چشمانت از تیر مژگان برای فرستادن بسوی من باشد لحظه هایم را جاودانه کن.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۳۱ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٤ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

سلام دوستای گلم .اومدم بگم منتظر اپ جدیدم باشید.راستی میخوام کلا وبمو تغییر بدم هرکی موافقه بهم بگه.اخه راستش از این تنهایی دیگه خبری نیست.حتما بهم بگید موافقید یا نه تا زودتر کارمو شروع کنم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٩ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

مدت ها بود که می خواستم رازی را که در سینه دارم به تو بگویم اما نتوانستم.. دوست داشتم هنگامی که از کنارم می گذری این راز را در چشمان عاشقم بخوانی.ولی تو با بی اعتنایی می گذشتی تا اینکه امروز قلم را برداشتم تا از بی مهریت بنویسم. ولی وقتی قلم را از روی کاغذ برداشتم دیدم نوشته ام: "با تمام وجودم دوستت دارم.

سلام به دوستای گل خودم... .خیلی دلم گرفته دلم بدجوری هوای اسکی کردن زده به سرش.این اسمونم که فکر کنم حالا حالاها میخواد مارو تو کف برف بذاره!هوا خیلی سرد شده ولی هنوز از برف خبری نیست تا اوایل ابان ماه,شایدم اواسطش. شاید باورتون نشه ولی تنها ورزشی که ارومم میکنه اسکیه.پر هیجان ترین ورزشی که تا حالا امتحانش کردم.خیلی خیلی باحاله.با اینکه واقعا خستت میکنه ولی به هیچ عنوان حاضر نمیشی ازش بگذری.فکرشو بکنید ما فقط روزای جمعه ساعت 9 صبح که میریم پیست و تا ساعت 4:30 اونجاییم و حتی نیم ساعتم استراحت نمیکنیم.گاهی اوقات اصلا یادمون میره ناهار بخوریم. روزای دیگه که هیچی. خلاصه ی مطلب اینکه فعلا باید منتظر بمونم (البته بمونیم) تا برف بیاد.کاش زودتر بیاد.شمام دعا کنید.... . 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٧ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

دل من یه قفل اما دست تو مثل کلیده

 می خوام از تو بنویسم کاغذام همش سفیده

 یه سوال عاشقونه بگه هر کسی می دونه

 اونکه دادم دل و دستش چرا

دل به من نمی ده ؟

چه قدر دعا کنم من خدا رو صدا کنم من

 دست من به آسمونه نیمه شب دم سپیده

 گفتم از عشق تومی خوام سر بذارم به بیابون

گفت تو عاقل تر از اینی این کارا از تو بعیده

التماس کردم که یک شب لااقل بیا تو خوابم

گفت که هذیون رو تموم کن انگاری تبت شدیده

گفتم آرزو دارم تو مال من بشی یه روزی

گفت تو این دنیای بی رحم کی به آرزوش رسیده

 اونی رو که دوست نداری دنبالت میاد تا آخر

اونی که دنبالشی تو چرا دائم ناپدیده

تو از اون روزی که رفتی دل من دیوونه تر شد

رنگ من که هیچی زیبا رنگ آسمون پریده

سرنوشت گریه نداره خودت این

رو گفتی اما

تو دل من نمی دونم چرا باز یه کم امیده

تو من رو گذاشتی رفتی اما می خوام بنویسم

چه قدر واسم عزیزه اونکه از من دل بریده 

            به دل همیشه دیارت

            آسمون آرزومون پره از ابرای تیره

            لالایی واست بخونم تا شاید خوابت بگیره

           اگه از خواب نپریدی توی خواب خدا رو دیدی

           یه جوری بپرس ازش که

           دلامون چرا اسیره

           باز که چشماتو نبستی ببینم باز که نشستی

           می دونم یه جوری هستی که دلت از همه سیره

           اما بهتره بدونی طبق اصل مهربونی

           دل واسه عاشق نبودن راه نداره ناگزیر

           چشمای تو شده خسته بغض ارزوت شکسته

           اما باز تو فکر اینی اگه من رو نپذیره

           بهتره بیدار نشینی

           اون و توی خواب ببینی

           واسه دیوونه بودن عزیزم همیشه دیره

          خوش به حال بعضی مردم که شدن تو زندگی گم

          التماس سرخ سیبا پیششون چقد حقیره

          نه به فکر عطر یاسن نه به فکر التماسن

          خنده داره واسشون که دل ما یه جایی گیره

          چی بگم شبم تموم شد ندیدم اون رو حروم شد

          کاش می دونست

          یکی اینجا بد جوری واسش می میره

          کاش که بود یه قطره بارون واسه نامه هامون

          به دل همیشه دریات از کسی که تو کویره

         

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢۳ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

چه زود از یاد بردی
چه زود از خاطرت رفت
که من به یادت زنده بودم
که عشق را برایت معنا دادم
چه زود فراموش کردی
دلم را بخاطر تو از یاد برده بودم
وای بر تو
که چه زود از یاد بردی
قلبم را به اجبار به نامت کرده بودم
و وای بر من
که چه زود فراموش شدم
نمی دانم خاطرت هست یا که آنرا نیز فراموش کردی که من تنها با صدای تو آرام بودم
نمیدانم یادت هست
تمام راهم را برای تو آواز می کردم
میدانم دیگر هیچ یادت نیست
من همان تنهای آواره ای خواهم شد

که تو مرا یافته بودی

از یاد بردی اما بی شک در خاطرت مانده است

 که تو را برای ابدیت در گوشه گوشه های دلم در حصار گرفتم

 و خوب میدانی که در دلم محکوم به بودنی و بس

خوشحالم که برای رفتن از دلم عاجزی و من این ماندگاری را می پرستم

و با یاد و خاطر این محبوب در دل مانده ام قلبی که به نامش است را به تپش وا می دارم شاید روزی یادت آید که برایت آمدم برایت هستم و برایت می روم...

 

نگاه تو

انعکاس صامت گرفتگی صدای یک فریاد است....

به من نگاه کن!

بگذار من

در سکوت صدای نگاه تو

تراژدی مرگ همه ی فریادها را

تجربه کنم..... 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٥ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ توسط نظرات () |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت